بنویس که روزها و شبهای منم تار و روشنایی درس نیست
بنویس که تو تنها نیستی منم تنهایی تنهایم
ناچار بودم به اینجور چون دوست دارم و دوستتتت داشتم
دارم میمیرم که خبر ناراحتی و غمت به گوشم میرسه
دارم دق میکنم که دیگه کنارم نیستی
تا ابد بهترین مرد زندگیم خواهی ماند
خدا رو چه دیدی هستم
با عشق تو شبا به خواب میرم و روزا با صدای تو بیدار میشم
باهات زندگی میکنم و عشق میورزم
باورش سخته خیلی سخت
از کفم رها شد قرار دل
نیست دست من اختیار دل
هیز و هرزه گرد ضد اهل دل
گشته زین در آن در مدار دل
بس که هر کجا رفت و برنگشت
دیده شد سفید ز انتظار دل
عارف اینقدر لاف تا به کی
شیر عاجز است از شکار دل
افتخار مرد در درستی است
وز شکستگی است اعتبار دل
عارف قزوینی
خیلی دلم میخواد بنویسم! انگار حرکات ای ن دستان من بر روی این دکمه های سفید نمی تونه اون جیزی رو که تو دل دارم رو رو این صفحه بنشونه ! ، احساس میکنم که خیلی دلم گرفته از خیلی چیزا - از خودم از این دل پرم از این دلم میخوامد بنویسم ولی نمیشه - این که هی مدام خودمو گول میدم که اره اگه بخوام میتونم بنویسم و حالا که میخوام بنویسم چیزی ندارم که بنویسم !!
خواب رفته از سرم خوابم نمی بره - مغزم داره باد میکنه و هی بزرگتر میشه و هرچی بیشتر بزرگتر میشه انگار کمتر میفهمه ! - این خاصیت ادم بودنه که گاهی از چیزایی که میفهمی چیزیی دستگیرت نشه ! - گم و منگ و گیج موندم هاج و واج از چیزایی که شنیدم ، کلی بالا رفتم و پایین نیومدم کلی پایین رفتم و بالا نیمودم ولی باز انگار هیچی به هیچی - انگار اصلا دوست ندارم بفهمم این یه حقیقته - شاید باید فکر کنم که یه خوابه ولی با این بی خوابی آیا میشه بازم فکر کنم که خوابه! - اگه خواب باشه چه خواب غمگینی از آب در میاد ! - نه کابوس نیست ! مثال طاوس میمونه که پراشو بسته باشه دقیقا مثل له شدن میمونه - مثل این کمه فکر کنی چیزی هست ولی انگار که نیست . فریب خوردن از خودت خیلی سادس! مثل چشم بستن به چیزی که نمیخوای ببینی - یا ندیدن با چشمای باز !
گاهی فکر مکینم که حق چیه ! گاهی از حق بدم میآد از حق داشتن از حق چکیدن - یعنی این من میتونه چیزیی رو تغییر بده - یعنی تغیر کردن سخت تره یا تغییر دادن -پذیرفتن سخت تره یا پزیرفته شدن ! چه شگرف تناقضی که حتی لحظه ای در ذهمن من را از خودم رها نمیکنم !
اگر چشم داشتم که بر میگذاشتم و آرام میگریستم برای خاطر شکسته چیزی در من که شکل میگیرد از حظور من -اگر این کلمات را میدانستم داستانی مینوشتم به روشنی خاطرارت مبهمی که در من شکل گرفته! ولی حیف که این دستان یاریم نمیکنند- جیف که مشتانم جز بر یر خویش بر جایی فرو نمی ایند .
احساس میکنم تو خودم غرق شدم !
چطور میشه به راحتی از جدایی گفت!
میگی ترکتتتتت نکردم ولی زندگی بیرحمتراز اونیه ک ما فکرشو کنیم .
تو چی بیرحم نیستی که تنهام گذاشتی توی که دم از عشق و بینهایت مونسی و همدمی و کنارهم بودن و همسری وفاداری رو میزدی ؟؟؟؟
بچه بودیم آیاااااااا .عقل نداشتیم آیااا.سردو گرم روزگار رو نچشیده بودیم آیاااا
فراز و نشیبها رو نپیموده بودیم ایاااااا هر انچه هست رو نمیدونستیم آیااااا
هیچ چیز تغییر به منفی نکرده بجز خواستن تو که تنهام گذاشتی و رفتی
من ب نور فانوس عشقی ک ازش دم میزدی و وفاداریت اومدم
مرا رها در دریای متلاطم و طوفانی کردی و
بیخیال گفتن هااااااا
در اینجا دفتر عمر احساسات و عواطف و عشق و وفاداری بسته شده
نوشتن اینجا هم حکم التماس داره در جایگاهی ه طرفت محلتم نمیذاره
خداحافظ برای همیشه
تنم پراز زخمه که هیچوقت خوب نمیشه مگر با اومدن و ماندنت برای همیشه
نه بالاجبتره که شوق و اشتیاق مثل اوله
بینهایت عاشقانه دوستتتدارم مهنازمهربانم عزیز دلم خداحافظ
وصف این حال از این پسم را هیچوقت نتوانی بزبان نوشت و دید
درباره این سایت